مفهوم و آرایه و تفسیر 7 غزل آغازین حافظ
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها
شرح :جرس:زنگ ؛محمل :کجاوه، هودج ،تختی که بر پشت شتر و امثالهم می بندند ؛نکته ی این بیت این است که در منزل جانان عیش و عشرت هست اما دوام ندارد.
معنی :در منزل جانان من (خواه الهی بگیریم یعنی دنیا یا مجازی به معنای معشوق)در عشرت امنیتی وجود ندارد چرا که آنجا هر لحظه زنگ شتربانان به صدا در می آید که باید آماده ی رفتن شوی .(به نوعی به کوتاهی زندگی هم اشاره ای می کند.)
مرا: برای من. مرا:را، حرف اضافه است به معنای برای: برای من منزل: جایگاه نزول مسافر در راه برای استراحت.
جانان:1- به معناي يار-معشوق-همدم-محبوب اَمنِ عیش: آسایش زندگانی، آسوده زیستن، در امن و امان زیستن.
جَرَس: زنگِ صداداری که به گردن حیوان پیش آهنگ قافله بسته می شد و زنگ صدادار بزرگی که مکاریها و قافله سالاران برای بیدار و سوار شدن مسافرین به صدا در می آوردند. بربندید: به بالا به بندید و کنایه از بستن محمل بر پشت چارپایان است.
مَحمِل ها: بارها، و در اینجا اشاره به کجاوه و پالکی و صندوقچه چوبی مکعبی سر بازی است که به دو طرف چارپایان بسته و مسافر در آن می نشسته است.
(3)در این منزل و در کنار یاران جانی و دوست داشتنی برای من چه جای خوش گذرانی است؟ حال آنکه زنگِ هُشدارِ قافله هر دم، ما را به بارگیری و حرکت فرا می خواند.
معني : براي من در كوي معشوق مجال عيش وجود نداردزيرا در هر لحظه زنگ شتران در حال حركت خبر ميدهند كه بارتان را ببنديد و به راه بيفتيد. 3.دربیت سوم جرس، تشخیص دارد.
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
شرح:پیر مغان :روحانی پیر زرتشتی و مجازاً به معنای پیر میخانه و پیر طریقت است؛سالک :رونده در مسیر حق(مجاز به علاقه ی ماکان است یعنی آوردن سالک در معنای پیر طریقت) منزل:1-کاروانسرا 2-منازل طریقت (مراحل سلوک الی الله ).
سجّاده: جای سجده نماز، پارچه طاهری که بر روی آن نماز یا بر آن سجده کنند.
سالک: پوینده راه و رفتار و در اصطلاح عارفان به رونده راهی گفته می شود که به حق و حقیقت منتهی می شود.
مغ:آیین زرتشتی- پیر مغان :ولی کامل/ پیر می فروش که زرتشتی بوده باشد - سالک:رهرو عرفان
معنی بیت : اگر پیر مغان گوید که سجاده ات را به شراب آغشته کن اطاعت کن زیرا رهرو می داند که باید از پیر اطاعت کرد. معنی :اگر پیر طریقت عشق فرمان به شستن سجاده نماز با شراب را صادر کرد،بر خیز و رنگ ریا را از آن بشور و همرنگ شراب کن(چرا که شراب رنگ و ریا را ازبین می برد)به سبب آنکه پیر طریقت معرفت یا عشق از راه و رسم سفر آگاه است .(اگر سالک را در معنای واقعی خود بگیریم معنای آن چنین می شود که راهنمای کاروان ها از راه و رسم منزلهای در بیابان آگاه است.)
4.دربیت چهارم بین راه ورسم تناسب وجود دارد.
شب تاریک و بیم موج وگردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
هائل : ترسناک است. هولناک. سبکبار :آسوده
معنی :با توجه به بیت قبل یعنی حال ما در مسیر عشق که چون دریای پر از موج و مواجه با گردابی ترسناک در شب تاریک است برای کسانی که در لب ساحل نشسته در حالی که توشه ای سبک حمل می کنند غیر قابل فهم است.البته استاد خطیب رهبر معتقدند که سبکباران اینجا به معنای آسوده خاطران و دل آسودگان است که آن هم مفید المعنی است و شاید هم بهتر.
(5)در این شب تاریک و در میان گردابی هولناک و ترس از امواج، آنها که این راه را سپری کرده و در کنار ساحل در حال آسایشند از حال ما بی خبرند. ما عاشقان که شبهای تاریک و موجها و گردابهای اینچنین ترسناک عشق را داریم آسودگان از غم عشق بی خبر از درد ما هستند.
همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها
محفل: مجلس جای جمع شدن مردم با هم .بر وزن مغرب از ریشه حفل به معنای دور هم جمع شدن است.
خودكامي:منيت ، خودپرستي- آخر :پيوستگي و تأكيد را مي رساند- محفل :مجلس-محفل ساختن : از آن سخن مجلس را رونق دادن
معنی:همه کار من از خود رأیی به بدنامی کشید .چون رازی را که برملا و در مجلسها بخوانی پنهان نخواهد ماند.(بخاطر این راز عشق یا راز رسوایی من هم جا پخش است.) عاقبت در اثر عدم پیروی از پیران طریقت و در اثر خودسری به ورطه بدنامی افتادم و این رازی را که در هر محفلی بازگو می شود چگونه می توان پنهان نگه داشت؟: بالاخره همه ي كارهاي خوبم از منيت كردنم به بدنامي كشيد. كي از آن رازي كه مجلسها را گرم كنندراز پنهان مي ماند؟
حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ مَتی ما تَلقُ مِن تَهوی دَعِ الدُّنیا وَ اهملها
حضور :متضاد غایب از اصطلاحات عرفانی است ،یعنی حضور قلب انسان به حق تعالی ؛ و در اینجا کنایتاً به معنای آسایش و راحتی است. متی :چون ، هرگاه ، وقتی که؛تلق:فعل امر از ریشه لقی دیدن کسی، آنجه را مي خواهي ملاقات كني .تهوی :از ریشه هوی یعنی دوست داشتن ؛دع :فعل امر از ریشه ودع ،وداع کردن ،ترک کردن؛اهمل :فعل امر باب افعال از همل ،فروگذاشتن رها کردن ،مهمل هم از همین ریشه است.
معنی :حافظ،اگر به دنبال یاد دائمی خداوند(ویا معشوق) در دلت هستی از یادش غافل نباش، چون کسی را که دوست داری دیدی دنیا و آنچه در اوست را رها کن.
ما: حرف زاید. تَلق: ملاقات کنی. مَن: کسی که. تَهوی: آرزویش داری، دوست می داری.
دَع: وداع کن، ترک کن. دنیا: جهان. اَهمِل: واگذار کن، رها کن.
ای حافظ! اگر مایلی در حضور پیر طریقت از اسرار حقیقت آگاه شوی منکر دستورات او مشو و چون به ملاقات و دیدار محبوب خود رسیدی دنیا و مافیها را به حال خود رها کن.
معني بيت : اگر خواهان حضور در پيشگاه معشوق هستي او را رها مكن . هر گاه مي خواهي ملاقات كني كسي را كه دوست مي داري دنيا را ترك و رها كن. بیت هفتم نیز، ملمع است.
غزل (2): وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان / بحر غزل: مجتّث مثمّن محذوف
صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
معنی :مصلحت و صلاح کجا است و من خراب کجا ام ،تفاوت راه را نگاه کن که چه بسیار است.
استاد دکتر خطیب رهبر این گونه معنا کرده اند:مصلحت طلبی و سود جویی زاهدان ریایی از من مست خراب هستی باخته دور می نماید بنگر که فرق میان این دو شیوه بسیار است.
صلاح کار: درستی کار، درست کردار، نیکوکار، مصلحت اندیش.
خراب: ویران، بی خود از شراب، سیاه مست، تباه و در اینجا مخفّف خراب کار است. صلاحِ كار: مصلحت كار من - كجا: كجاست - خراب: مست، كاملاً مست - كجا: كجا هستم - ببين!! : ملاحظه كن، (فعل براي بيان طنز و تعجّب است)، با تعجّب بنگر و نگاه كن، فعل ربطي «است» در مصراع دوم حذف شده است.
بيت 1: ] دور باد از من رند، صلاح و مصلحتانديشي و حفظ ظاهر [ من رند كجا هستم و صلاح و مصلحتانديشي كجاست. ] من رند اصلاً مصلحتانديش نيستم [ نگاه كن كه تفاوت راه مصلحتانديشان ] زاهدان ظاهرپرست [ و من رند، از كجاست تا به كجا.
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
صومعه :دیر ،عبادتگاه؛ عبادتگاه ترسایان و مجازاً عبادتگاه اهل اسلام و خانقاه و مقصود حافظ همان خانقاه است. خرقه :لباس کهنه و وصله پینه دار و پشمینه ی زاهدان که نشانه ی زهد و بی اعتنایی آنها به دنیا است، جامهي خشن و پشمين صوفيان. سالوس : حیله و ریا، مردم چرب زبان و فریب دهنده و مکّار، شیّاد، خُدعه کار. چرب زبان، ریاکاری. دیر مغان : عبادتگاه روحانیان زرتشتی (اینجا به کنایه یعنی محفل عرفان «دکتر خطیب رهبر»)حافظ از این جهت برای مغ ها ارزش و اعتبار خاصی قائل است چون در آن زمان بیشتر فروشنده های شراب از زرتشتیان یا سایر ادیان بودند و از این جهت که شراب باعث راستی و صداقت و دورکردن انسان از ریا می باشد پس فروشنده ی آن هم به مرشد تشبیه شده که انسان را از ظواهر دنیا و ریا کاری به سوی دوستی واقعی حق تعالی هدایت می کند .حال آنکه پیر طریقت در واقع به هیچ کس و هیچ چیزی التفات ندارد مگر به توجه خدای یگانه .پس مخلص کلام اینکه پیر می فروش همان عارف وارسته از تمامی علایق دنیوی می باشد که ظاهری فاسق یا حداقل غیر متدین ولی باطنی پاک دارد و این هم مطابق با عقیده ی فرقه ی ملامتیان است. خرقه سالوس: خرقه ای که صوفیان ظاهری به منظور ریاکاری بر تن کنند. جامه صوفيانهاي كه به قصد رياكاري و فريب مردم پوشيده شده باشد، خرقه رياكاران.
دِیر: خانه قلعه مانند که راهبان در آن عبادت کنند و از مرکز شهر و آبادی به دور است.
دِیرِ مُغان: کنایتاً به میخانه اشاره دارد. گرفتندل: غمگين و افسرده شدن، ملول شدن - صومعه: محل عبادت ترسايان و صوفيان و اهل خانقاه، مطلق عبادتگاه - خرقه: ، دلق - سالوس: تزوير و ريا و فريب - خرقهيسالوس:
دلم از صومعه و خرقهپوشان رياكار آن گرفته است. ] بنابراين براي دور شدن از آنها [ راه دير مغان را كه شراب ناب در آن است، به من نشان دهد. (صومعه و خرقهپوشانش، در مقابل دير مغان و شرابش قرار دارد).
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را سماع وعظ کجا، نغمه ی رباب کجا
رندی :لاابالی گری و بی قیدی، چون رندان بودن، زیرکی و نیرنگ سازی.؛ سماع :شنیدن؛ وعظ :اندرز و نصیحت ؛نغمه :آواز ،ترانه؛رباب :به فتح و ضم اول هر دو تلفظ می شود ،طنبور ،رواده ،نوعی ساز است. نغمهرباب: آواي سازي زهي شبيه كمانچه. در تداول رُباب، سازی است رشته ای که با کمانه (آرشه) تواخته میشود و یکی از انواع آن کمانچه است. صورت تکامل یافته آن ویلن امروزی است.
صلاحتقوي: مصلحتانديشي متقيان و اهل تقوي' - سماعوعظ: شنيدن موعظه -
معنی : بین لاابالی گری با تقوا و مصلحت نگری چه رابطه ای وجود دارد؟(مسلّماً ندارد) .شنیدن پند نصیحت گر کجا و شنیدن صدای آهنگ ساز کجا؟ چه مناسبتی بین نیرنگ سازی با پرهیزکاری است؟ بنگر که فاصله میان گوش به اندرز داشتن تا به آهنگ چنگ و رباب فرا داشتن تا چه حدّ است. بيت 2: صلاحانديشي و تقواي ظاهري اين صومعهنشينان، هيچ نسبت و ربطي با عمل و انديشههاي من رند، ندارد، آنان شيفته مجلس موعظهاند!! و من دلداده شنيدن نواي رباب!! (طنز است).
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چراغمرده: چراغ خاموش، تصويري براي دل دشمنان - شمعآفتاب: آفتاب كه چون شمع روشن و نورانيست، تصوير روي معشوق (اضافه تشبيهي). در قدیم شمع ها نور بیشتری از چراغ ها داشتند به همین دلیل حافظ آفتاب را به شمع تشبیه کرده است
معنی :دل دشمنان از روی دوست چیزی نمی فهمد چرا که دل آنها چون چراغ خاموشی است که صورت پر نور خورشید را نمی بیند.(ضمناً با توجه به ابیات قبل هدفش از دل دشمنان همان دل زاهدان ریایی است و ریا کاران هم از این جهت که نعوذ بالله خدا را کوچکتر از مخلوق می پندارند دشمن خدا هستند،چرا که اگر خدا را کوچکتر از مخلوق گمان نمی بردند بجای اینکه برای مخلوق عبادت کنند برای خالق عبادت می کردند.) دل افسرده دشمنان از روی تابناک دوست چه بهره ای می برد؟ چراغ خاموش از نور آفتاب چگونه روشنایی کسب تواند کرد؟ بيت 5: رقيبان دشمنخو، با دلهاي تاريك و چون چراغ مردهاي كه دارند، قدر جمال زيباي تو را كه چون آفتاب ميدرخشد، نميشناسند.
چو کُحلِ بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما ازین جناب کجا
کحل :واژه ای عربی به معنای سرمه و آنچه در چشم می کشند، سُرمه کشیدن چشم، سُرمه. آستان :جلوی خانه ؛جناب : پیشگاه ،آستان. سَماع: شنیدن و گوش فرا داشتن. جناب: درگاه، آستان، دَرِ حیات خانه.
معنی : چون خاک جلوی در شما باعث روشنی چشم ما می شود بخاطر همین ما آن را چون سرمه به چشم خود می کشم با این وجود خود بگو که از این پیشگاه کجا برویم؟(پیشگاه به جلوی در خانه جایی که کفش را در می آورند می گویند پس حافظ می گوید خاک کف پای ممدوح باعث روشنی چشم و بزرگی من می شود.)
به ما بگو از این درگاه به کجا رویم؟ چرا که خاک آستان شما سُرمه بینایی چشم ماست. وقتي كه خاك درگاه تو، سرمه چشم و مايهي بينايي ماست، خود تو بگو كه ما از درگاه تو به كجا ميتوانيم رفت. (نميتوانيم به هيچ جاي ديگر برويم).
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا
زنخدان :چانه ؛ چاه :1-همان چاه یا گودال،2- دام
معنی :تنها چانه ای را که همچون سیب است نگاه نکن و به فکر گزیدن آن نباش چرا که دام ها دراین راه وجود دارد که از آن بی خبری ای دل به این سرعت کجا می روی و چرا اینقدر زود دلبسته و فرفته می شوی؟(آگاه باش که ممکن است به چاه چانه ی معشوق بیفتی و آنجا تا ابد زندانی عشقش شوی.)با توجه به بیت قبل و بعد از توجه نکردن معشوق ناراحت است که به او التفاتی ندارد.
سيبزنخدان: (اضافه تشبيهي) سيب زنخ يا ذقن معشوق - چانهي زيباي معشوق، كه چون سيب است.
اي دل من: به ظاهر و زيبايي ظاهري چانهي معشوق كه به زيبايي سيب است، دل مبند كه در آن چانه، چال و چاهيست كه موجب هلاك تو خواهد شد (چاه، كنايه از فرورفتگي زنخدان معشوق است) بنابراين با عشق ورزيدن به ظاهر معشوق با اين همه شتاب، خود را به چاه گمراهي مينداز!
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
شدن :رفتن ،گذشتن؛ کرشمه : ناز و غَمزه، عِشوَه. - كرشمهي ] معشوق [ : اشارتهاي چشم و ابروي معشوق به قصد دلربايي، دلرباييهايي معشوق با چشم و ابرو. عتاب :سرزنش ؛ خشم گرفتن اینجا هر دو معنا مفید است؛ خشم توأم با ناز و اَدا، قهر توأم با ملامت. بشد: سپري شد، گذشت (فاعل آن «روزگار» وصال است) - ياد خوششباد: جمله معترضه است به معني يادش به خير باد
معنی :یاد روزگار وصال و کنار هم بودن به خیر ،(آن کرشمه و ناز معشوق و آن عصبانیتش کجا رفت و چه شد؟«استاد دکتر خطیب رهبر») كرشمهها و عتابهايي كه معشوق با چشم و ابروي خود ميكرد تا از ما دل ببرد به كجا رفت؟ ديگر از آن خبري نيست.
(7)از دست رفت! یادش به خیر روزگار وصال با آن ناز و غمزه ها و آن قهر و اداها.
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
معنی :دیگر توقع آرامش و خواب از حافظ نداشته باش از این پس آرامش چیست ؟صبوری کدام است و من از شدت اندوه کی خوابم خواهد برد؟ از من: ( حافظ) توقع آرامش و خواب نداشته باش. با عشق تو براي من هرگز قرار و صبر و آرامشي وجود ندارد. قرار و خواب: آرامش و آسودگي و راحت. صبوري كدام ] است [ خواب كجا ] است [ . كجا در اين مصراع نفي عام ميكند: ملطقاً قرار و صبوري و خوابي براي من وجود ندارد.
موسيقي دروني: در همه بيتها تجانس صداي هجاي بلند «آ» و صداي «س: ص» وجود دارد، به علاوه در اكثر ابيات نوعي تقابل و تضاد معنايي و تصويري وجود دارد.
1-1. نوع غزل: از غزلهاي رندانه حافظ است كه شاعر گستاخانه از مستي و ميخوارگي، عشقورزي و تحمّل سختيها، سخن ميراند و بدين شيوه، تضادهاي انديشگي-رفتاري مردم عصر خود را فاش ميسازد و عكسالعملهاي رندان آزاده را در مقابل آنها نشان ميدهد. رند با مستي، مصلحتگرايي رياكارانه را نفي ميكند و با سماع و شراب، زهد و صلاح و تقواي دروغين را محكوم ميسازد و از صومعه و خرقهپوشان ريايي آن، به دير مغان و شراب پناه ميبرد. او ظاهرپرستان دلمرده را چراغهايي بينور ميخواند و آنان را مردمي ميداند كه قادر به ديدار معشوق و نور حقيقت نيستند و با عشق مجازي خود به زنخدان و ظاهر معشوق، به چاه گمراهي ميافتند درحاليكه عاشق حقيقي يعني رندان بيقرار و خواب و بيصبر و بيادّعا و توقع، خاك پاي معشوق را سرمه چشم خويش ميسازند و از درگاه معشوق قدمي، دور نميشوند.
2-1. ويژگيهاي غزل: 1. بعضي، قافيه غزل را در بيت مطلع (نخست) غلط پنداشتهاند زيرا در آنجا «راب» با «تابه» همقافيه شده است و مرحوم فرزاد آن را از موارد نادر قافيه صوري (نه صوتي) ميداند. بعضي نيز اين قافيه را بازمانده لهجهي شيرازي در شعر حافظ دانستهاند.
2. در اين غزل بعد از كلمه «كجا» اغلب فعل مناسب معني حذف شده است. مانند: صلاح كار كجاست و من خراب كجا هستم،... سماع وعظ كجاست و من خراب كجا هستم.
3. تفكر رندانه حافظ، تصويرهاي متضادي را در اين غزل در برابر هم قرار داده است. مثل رندي در برابر صلاح و تقوا، صومعه در برابر ميخانه، خرقهي سالوس و شراب، دوست در برابر دشمن، وصال در برابر فراق، چراغ مرده در برابر شمع آفتاب.
غزل (3): وزن غزل: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن / بحر غزل: هزج مثمّن سالم
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
خال هندو :خال سیاه . هندو: به معنای اهل هند، و چون متولدین بومی هند رنگ تیره ای دارند خال صورت به هندو تشبیه می شود.
معنی: اگر آن معشوق ترک نژاد شیرازی، دل ما را به دست بیاورد به خال سیاه و دلربای او سمرقند و بخارا را خواهم بخشید.یعنی ارزش خال دلربای معشوق از حکومت دو شهر بزرگ و ارزشمند سمرقند و بخارا هم برای من ارزشمندتر است.
تُرک: به قوم تاتار که از سیبری به جنوب سرازیر و با جنگ و کشتار در آسیا و شرق اروپا مستقر شدند گفته می شود. از این قوم جنگجو عده ای در سپاه هلاکو بودند و در شیراز مانده دو مجتمع جداگانه تشکیل دادند:
تُرکِ شیرازی: مقصود باطنی حافظ از ترکیب این دو کلمه شاه شجاع می باشد که از طرف مادر نسبش به ترکان قراختایی کرمان می رسید و همانند سایر افراد آل مظفر خالی سیاه در چهره داشت لیکن منظور ظاهری شعر اشاره به همان قوم ترکی دارد که در شهر شیراز می زیسته اند.
سمرقند و بخارا: دو شهر مشهور خراسان بزرگ دیروز و ازبکستان امروز که ساکنین آن از نژاد ترکمان و به زیبایی چشم و خوش آب و رنگی مشهور و این دو شهر به فراوانی نعمت معروف است.
*صور خیال:
1_تناسب:میان ترک و هندو،میان شیراز و سمرقند و بخارا که هر سه شهر هستند و میان دست و دل و خال،عنوان عضو بدن.
2 ايهام:ترک دارای ایهام چهارگانه است:
اشاره به شاه زین العابدین فرزند شاه شجاع چون مادر شاه شجاع دختر سلطان قطب الدین قاختائی ترک نژاد بود و حافظ بارها به این نسبت مادری او اشاره می کند .
به معنای زیبا و معشوق سنگین دل.
اشاره به ترک نژادانی که آن زمان در جای جای فارس بودند و هنوز هم بقایای آنها دیده می شود.
جذبه های الهی (تصوف)
3_ايهام: خال هندو: خال سیاه بر صورت هندو به معنلی غلام یعنی " به خال غلام او می بخشم" خالی که به رسم هندوان ر گونه می گذاشته اند.
وحدت.
4-موسيقي ظاهري: وجود نه آی کشیده (آن - شیرا-آر-ما-را -خا-را -را)جریان بیت را به بالا می کشاند ،یعنی بر شوندگیی به آن می دهد که این غلبه "آ" و حالت برشوندگی *در اغلب شعرهای حافظ دیده میی شود . در اینغزل قافیه و ردیف ر دو هجای هماهنگ دارند و این باز تاثیر افزونتری به موسیقی لفظ می بخشد.
5_ نكته اي در مورد رديف:اتخاذ ردیف برای تاثیر تکرار است که از قدیم ترین زمانها در وردها و سرودهای کهن به کار می رفته ،به منظور نفوذ و کوبش در ذهن مخاطب بوده است .و گذشته از آن مانند زنجیره ای ابیات را در انتها به هم می بندد و وجه مشترکی در میان آنها ایجاد میکند .بخصوص در شعرهای حافظ که تعدد مضمون بیت وجود دارد.
6_تضاد:بدست آرد،بخشم.
(1)اگر آن محبوب ترک شیرازی، با من مهربان و یکدل شود، دو شهر سمرقند و بخارا را نثار خال مشکینش می کنم. معني ظاهري:
اگر آن محبوبه ی شیرازی دل ما را بدست آرد یعنی نسبت به ما لطف و مرحمت داشته و حال ما را رعایت کند ،به خال سیاهش سمرقند و بخارا را می بخشم.
معني عرفاني:
اگر آن جذبه های الهی دل و قلب مرا تسخیر نماید مسلما دل من به وحدت می رسد و من برای رسیدن به این وحدت حاضرم که تمام لذت ها و هوسهای دنیایی را رها کنم و پشت پا به هر چیز بزنم.
ترک شیرازی اصطلاحی است که شامل معشوق زیبا روی می باشد در فرهنگ لغت ها شامل غلامان و کنیزان ترک نژاد می باشد . اما ترک چون با کلمه ی شیرازی همراه آمده است ناظر بر زیبا رویی که مقیم یا متولد آن جا باشد می شود . بعد از حمله ی هلاکو تعداد زیادی از سپاهیان وی در این شهر توطن جسته و در آن جا ازدواج نموده و صاحب فرزند شده اند و به همین دلیل فرزندان آن ها را ترک شیراز گویند . اگر این معنی مد نظر باشد ترک شیراز معنای اصلی خود را دارد و تشبیه و استعاره محسوب نمی شود . اما حافظ در این جا این اصطلاح را استعاره برای معشوق زیبا رو به کار برده است .
خال هندو مراد از هندو همان هندی است و معنای آن سیاه است . در لغت نامه ها هندو را سیاه درباره ی همه چیز معنا نموده اند . در هر حال خال هندو همان هندوی خال یا خال سیاه است که زیبایی چهره ی معشوق را دو چندان می نماید .
آوردن خال هندو در این بیت می تواند مبالغه برای احترام به معشوق از جانب حافظ باشد .
چرا که حافظ ملک سمرقند و بخارا را نه به خود معشوق که به خال هندوی وی بخشیده است . بخشیدن سمرقند و بخارا در مصراع بالا بدین معنا نیست که حافظ حاکم و صاحب این دو شهر است . چرا که با این سخن می گوید با داشتن آن ترک شیرازی و معشوق زیبارو و برخورداری از وصال وی طمع و علاقه یی به داشتن بهترین شهرها یعنی سمرقند و بخارا ندارد چرا که این شهر در زمان شاعر مهمترین مرکز سیاسی و دینی آن زمان محسوب می شد .
بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت کنار آب رکناباد و گلگشت مصلا را
باقی :1-باقی مانده ،دُرد شراب 2-جاویدان که باجنت و ساقی هم تناسب دارد اما با کل بیت تناسب چندانی ندارد؛جنّت :بهشت ؛گلگشت :از ترکیب گل+گشت:جای گشت و گذار که طبیعتاً گل و گیاه هم دارد؛ مصلّا :جای نمازگزاردن،مسجد؛
معنی: ای ساقی آن می باقی مانده ی شراب را بیاور همان می که در کنار نهر رکناباد شیراز و گلگشت مصلا به ما دادی یعنی همان می که حتّی در بهشت هم مانند آن را پیدا نخواهی کرد.
رُکناباد: چشمه رکن آباد که از کوههای الله اکبر سرچشمه می گیرد و در سابق بسیار پر آب بوده و دهکده رکن آباد را سیراب می کرده و هنوز هم مختصر آبی دارد. یا آب رکنی یا آب رکن الدوله ، قناتی است در حدودده کیلومتری شیراز .آب آن در تنگ الله اکبر در حدود یک و نیم کیلومتری شیراز آفتابی می شده است، این اب دشت مصلا را آبیاری می کرده است.
مصلّی: دشت سرسبزی که از یکسو به دهکده رکن آباد و از ضلع دیگر به شهر متصل و محل تفرّج و گشت و گذار مردم شیراز بوده و مدفن حافظ در آنجاست.
ساقی:
در ادبیا ت عرفانی بر معانی متعدد اطلاق شده است: ۱ـ فیض بخش مطلق ۲ـ ساقی کوثر ، حضرت علی (ع) ۳ـ مرشد کامل
و در معنی ظاهر کسی است که جام شراب را به می نوشان می دهد.
مي :در ادبیات عرفانی غلبه ی عشق را گویند و همان ذوقی بود که از دل ساک بر آید و او را خوشوقت گرداند.
مي باقي: دارای دو معنا است: ۱ـ یکی به معنای باقی مانده ی می در مینا که دارای دُرد(مستی آور شدید) است . ۲ـ بقا دهنده.
"در جنت نخواهی یافت" دارای دو معنا است (ایهام): یعنی دو چیز را نخواهی یافت، ۱ـ یکی می باقی ۲ـ آب رکناباد و گلگشت مصلا را. (صنعتاستخدام):
معني ظاهري: ساقی آنچه از می در شیشه باقیمانده است/(و یا) بقا دهنده است به من بده زیرا صفای کنار آب رکناباد و گردش شادمانه ی مصلا را در بهشت نخواهی یافت.
نکته: " در جنت نخواهی یافت" یکی معنای حقیقی دارد و آن اینکه در واقع در بهشت نه آب رکناباد وجود دارد و نه گلگشت مصلا و معنایکنایی آن به صفا و زیبایی این آب و این گلگشت ،آبی و جایی در بهشت وجود ندارد و مزیت به آب رکناباد و مصلای شیراز دادهشده است.
نكته: در بیت اول در مصراع دوم در مکان سمرقند و بخاراو درر بیت دوم مصراع دوم در مکان آب رکناباد و گلگشت مصلا.
نكته: بده و نخواهی حالت مثبت و منفی را ایجاد کرده.
می باقی ساکت و راکد است (می ازلی جاودان است)، اما آب رکناباد در حرکت است و جریان دارد (عمر ما در حال گذر است).
*صورخیال:
تناسب: ساقی و می. مراعات انظیر: گلگشت،جنت. تضاد: در معنی داخل و کنار به معنی گوشه و بغل (بیرون).
(2)ساقی! آن مِی باقی مانده را در پیاله ریخته به من به پیما که حتی در بهشت هم جایی به طراوت و زیبایی منظرِ کنار چشمه رکن آباد و چمنزار پر گل مصلّی یافت نخواهد شد.
می باقی همان ته مانده شراب است که حافظ در جای دیگر به همین منظور آورده است . اگر چه بعضی از اهل ادب آن را به معنای می بقا بخش و جاودانه بخش آورده اند و این معنا درست نیست چرا که باقی صفتی از فعل لازم است ( بقا ) یعنی باقی مانده .
گلگشت مصلی یکی از محله های تفریحی و نزهتگاههای شیراز بوده ، محل دفن حافظ همین مصلی است . در این بیت حافظ به ساقی می گوید که شراب باقی مانده را به من بده تا بنوشم چرا که چنین حال و هوای خوش در کنار آب رکناباد و تفرجگاه مصلی حتی در بهشت هم پیدا نخواهی کرد .
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
فغان :فریاد ؛ لولی :کولی ؛ شوخ :خیره چشم،بی حیا؛اصل معنای شوخ به معنای چرک است که بعدها در ترکیب شوخ چشم به کار رفت و کم کم معنای مستقلی به خود گرفته است.بی شرم،شاد و شنگول،دزد و راهزن که در این بیت یعنی شاد و شنگول و خون گرم و خوش آیند.لولیان: کولیان، زنان مطرب سیاه چشمی که نژاداً ترک و در شیراز مستقر بودند. لولی به معنای زن کولی ظریف کار و لوند. خوان: سفره گسترده پر از طعامهای رنگارنگ.
یغما: (یَقما) رسمی که در زمان مغول پس از تجمّع سالیانه سران این قوم معمول و چنین بوده است که پس از صرف غذا هر کسی مقداری از لوازم مهمانی و اثاث خوان را به رسم یادگار (یقما) می کرده و با خود می برده است. بعدها این کلمه در زبان فارسی به یغما بدل شده است.
شیرین کار: ۱ـ آنکه کارهای خوشمزه و جالب توجه کند ،آنکه هنرش دلنشین باشد. ۲ـ کسی که سخنان لطیف و طرفه گوید. ۳ـ شعبده باز،حقه باز.
شهر آشوب: 1ـ کسی که شهری را به فتنه و فساد بر هم زند. ۲-کسی که در حسن و جمال فتنه شهری باشد. ۳ـ یکی از آهنگهای موسیقی ایرانی.
صبر: تحمل و شکیبایی و ردباری.در اصطلاح اهل عرفان ترک شکایت از سختی بلا و مصیبت نزد غیر خدا.
دل: مخزن اسرار الهی.
خوان یغما: یغما کردن خوان که رسم تُرکانه ای است که به صورت خوش و ناخوش بوده است: صورت خوش آن به این شکل بوده است که در جشن ها به قصد بخشندگی به سپاهیان اجازه داده می شده است تا غذا و حتی ظرفهای روی سفره را یغما کنند.
صورت نا خوش آن به این شکل بوده است که برای ابراز خشونت و غضب سفره صاحب مجلس را غارت می کرده اند که یکی ز نمونه هایش در زمان خود حافظ اتفاق افتاد:
معنی :ای وای از دست این کولیان زیباروی دلفریب بی حیا که همان گونه که سفره را غارت می کنند و می برند صبر دل عاشقان را هم برده اند. معني ظاهري: داد و فغان که این زیبارویان گستاخ و شاد و شنگول و هنرمند که به واسطه یزیبائیشان در شهر فتنه بر پا کرده اند،آنچنان صبر و قرار را از دل من به غارت برده اند که گویی غلامان ترک خوان یغما را غارت کرده اند، زیرا این لولی شیرین حرکات و شوخ ، هم زیباست و هم صدای دل انگیزش عقل از سر می برد.
صور خيال:
تناسب: لولی ،شهرآشوب،ترک: لولی و ترک از بابت غارتگری تناسب دارند.
تشبيه: غارت شدن صبر از دل به غارت شدن سفره توسط ترکان تشبیه شده است.
واجآرايي: حرف "شین"،تکرار حرف "ش" شادی آور است ،گردش "ش" در دهان شیرین به کار می رود و اینکه تکرار حرف "ش" عشوه ی زنانه را تداعی می کند.
تنسيق الصفات: شوخ شیرین کار شهرآشوب.
وجه موسيقيايي كلمات:
وجود "هشت مصوت آ" در کلمات (افغان،لولیان،کار، آشوب،چنان، خوان، ترکان، یغما، را) حالت برکشندگی وبرشوندگی به شعر می دهد.
وجود "ش" در کلمات شوخ، شیرین ، شهر،آشوب مجموعا حالتی از ناز و عشوه و کرشمه لولی را تداعی می کند. و همچنین نوعی تسلسل و گهواره جنبانی به شعر می بخشد.
همچنین م صدایی و هم صوتی فغان و لولیان ، کاین شیرین را نیز از نظر دور نداریم و همچنین (او،شو،شی،کا،آ، شو) در "لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب"
در مصراع دوم تنوع حروف کارمی کند ،آمیخته ای از نرم و درشت،با غلبه ی ۵ "ن" ،(چنان،ترکان،خوان)
نكته:بین بردن صبر از دل و بردن ترکان خوان یغما را یک تناسب است و آناین است که هر دو یک کار ناگهانی ویکدفعه ای است یعنی همانطور که ترکان در یک لحظه خوان را به یغما می برند این لولیان نیز در یک لحظه صبر را از دل میبرند.مصداق این بیت:
ای داد و بیداد! که این کولی صفتانِ زنده دلِ شیرین حرکاتِ آشوبگر چنان صبر و قرار را از دل من ربودند که ترکان خوان نعمت را به یغما و تاراج می بردند. خوان یغما در اینجا کنایه است از سفره یی که کریمان برای عام بگسترانند در واقع خوان یغما کنایه از تاراج است .
ز عشق نا تمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
مستغنی: بی نیاز؛ عشق ناتمام ،یعنی عشقیی ناقص و نپخته ،یعنی آنکه عاشق هنوز خود را می بیند و در معشوق محو نشده است.
به طور کلی حافظ،عاشق را همواره نیازمند و معشوق را بی نیاز می بیند، فقط در یک زمان است که ناز و نیاز ازبین می رود و آن زمانی است که عشق به کمال رسیده باشد .در اینجاست که عاشق و معشوق به همدیگر می پیوندند ووجود واحدی را تشکیل می دهند و جالب اینکه عشقی که به کمال رسیده باشد و از ناتمامی گذشته باشد دیگر عشق نیست.
جمال:نیکو صورت و نیکو سیرت بودن،زیبایی. یار:محبوب،معشو.ق،دوست،رفیق.
معنی :زیبایی صورت یار از عشق ما بی نیاز است (زیرا آنقدر زیباست که هر کسی عاشقش می شود).این صورت آنقدر زیباست. (یا به قول استاد خطیب رهبر از توصیف نارسای ما بی نیاز است.)
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را
معنی:آن زیبایی روز افزون حضرت یوسف به من فهمانده بود که سرانجام عشق به یوسف، زلیخا را از پرده ی پرهیز بیرون خواهد کشید.
عشق ناتمام: عشق ناتمام آتشی است در قلب که به اندک آبی خاموش می شود .آبی که همان هوی و هوس و تعلق است به غیر او (خ د) معنی اول: زیبایی یار نیازی به عشق ناقص و ناتمام ما ندارد .چهره ی زیبا هم احتیاجی به آب و رنگ و خال ندارد.
۱ـ موسیقی کلام: غلبه مصوت "آ" (۱۰)، در مصراع دوم ،"وتو"ها تسلسل کلمات را تأمین می کنند.به دو حرف "خ" (خال و خط) و حدتی که در آهنگ می نهند توجه داشته باشیم ، در حالیکه مصراع اول آرام بیان می شود. "واو" های عطف در مصرع دوم حرکت تند می آورند.
تناسب: جمال ،آب،رنگ،خال،خط ،روی زیبا
تضاد: استغنا،حاجت
مراعات النظیر: آب و رنگ و خال و خط.
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
عصمت: باز داشتن خود از گناه، پاکدامنی کسی که در طول عمر گناه کبیره و زنا نکرده باشد.
عشق: شوق مفرط و میل شدید به چیزی. عصمت: پاکی ، بی گناهی، بر کنار بودن از گناه.
معنی ظاهری: من از آن حسنی که یوسف داشت یعنی روز به روز در ترقی بود دانستم که عشق یوسف بالاخره زلیخا را از پرده ی پاکی و پرهیزگاری بیرون می آورد ،یعنی رسوایش می کند .زیرا هر قدر که حسن جانان کامل گردد به همان نسبت صبر و قرار عاشق کم می شود (جلوه ی جمال بر شرم و حیا غلبه می کند). به لحاظ زیبایی و حُسنِ روزافزون یوسف، برای من مسلّم بود که نیروی عشق او پرده پاکدامنی زلیخا را خواهد درید.
نکته: کلمه ی عصمت و معصومیت خاص وف است که در این بیت به صورت یک پارادوکس زیبا به زلیخا نسبت داده شده .
صورخیال:
ـ غلبه ی "آ" در برافروختن شعر (آن،داشت،دان،آر،خا،را)
۲ـبرخورد دو "ز" در روزافزون
3-غلبه ی "د" به تعداد ۴.
۴ـ تناوب "س" و "ش" تسلسل کلمات که مانند زنجیر به هم بسته شده اند.
تناسب: یوسف و زلیحخا،حسن روزافزودهو یوسف،یوسف و عصمت.
نکته: این بیت صفت تلمیح دارد یعنی اشاره کرده به قصه ی یوسف و زلیخا که در قرآن آمده است.
حافظ در این بیت صنعت تلمیح به کار برده است . عشق در این جا عشق انسانی است حافظ بارها به داستان یوسف اشاره نموده است . یوسف نمونه ی کامل از زیبا رویی و پاکی است . وی فرزند یعقوب (ع ) از اولیای بنی اسرائیل است .این بیت اشاره به عشق زلیخا نسبت به یوسف دارد و در نهایت باعث رسوایی و آشکار شدن عشق وی گردید .
اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم جواب تلخ می زیبد لب لعل شکر خارا
دعا گویم: دعا گوینده ام ،دعا می کنم؛ لعل :سنگ قیمتی سرخ رنگ؛شکرخا:(شکر +بن مضارع خاییدن به معنای جویدن )شکرمزه یا بسیار شیرین.البته دکتر خطیب رهبر اینجا معنای آنکه شکر خورد را برگزیده اند که با مفهموم بیت هم تناسب دارد. جواب تلخ: سخنان ناهموار و دل آزار. لب لعل: لبی که مانند جواهر لعل سرخ است که این هم وجهی از زیبایی معشوق است .تشبیهبلیغ) می زیبد: فعل حال و مشتق از زیبیدن. یعنی شایسته است.
شکرخا:خا از فعل خائیدن است به معنای به نرمی جویدن است و لب لعل شکرخا مقصود لب سرخ معشوق است که هر سخنی که از آن بیرون می آید مثل شکر شیرین است .ا اینکه بگوئیم:سخن گفتن او مثل شکر جویدن است.
معنی:اگر مرا فحش بدهی یا دستور به دشنام دادن من کنی و یا نفرین،من تورا دعا می کنم (یا دعاگوی تو هستم)جواب تلخ از لبهای قرمز رنگی که شبیه به یاقوت سرخ است زیباست. هر چه به من ناسزا و دشنام فرستی باز دعاگوی تواَم چرا که پاسخ تند و تلخ از لب میگون شکّرین تو زیباست.
صور خیال و ایماژهایشاعرانه:
الف ــ تضاد: بد و نیکو،شکر و تلخ.
ب ـ آهنگ بیت: سکون،عطف و توقف و اضافه در کلمات آهنگ خاصی را برای بیت تشکیل داده است .
ج ـ لب لعل شکرخا:تشبیه بلیغ. این بیت صنعت تضاد دارد . نفرین و دعا
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
تلمیح: به آیه ی" أیاء ان تکره شیأ لکم خیرا"
شعر خطاب به جوانی است و در دوران پیری حافظ سروده شده است.و این می تواند قرینه ای بر این باشد که مخاطب غزل، زین العابدین پسر شاه شجاع می باشد .زیرا وی در جوانی ( در سال ۷۸۶) .جانشین پدر شد که در این سال حافظ نزدیک به هفتاد سال داشته است و خطاب جوانان سعادتمند به این دلیل بوده است که از میان هفت پسر شاه شجاع وی به جانشینی انتخاب شده است.
معنی: نصیحت گوش کن عزیز من، زیرا جوانان سعادتمند پند پیر دانا را از جان دوستتر می دارند. یعنی اگر تو هم می خواهی سعادتمند شوی پند من پیر دانا را گوش کن. نکته: شاه واژه ی این بیت نصیحت است.
نکته: حافظ در این بیت توصیه به نصیحت گوش کردن می کند اما ناصح را هم مشخص می کند و همچنین مخاطب را .ناصح پیر دانا است و مخاطب جوانان سعادتمند.
نکته: پیر مفرد است و جوانان جمع . یعنی یک پیر دانا می تواند جمعی را که لیاقت هدایت دارند هدایت کند زیرا حافظ صفت برای جوانان آورده است پس مخاطب وی خاص الخاص است ،هر جوانی نیست.
نکته:پیران طریقت و کاملان حقیقت کم هستند و سالکان تعدادشان بیشتر(جوانان،جمع ـ پیر،مفرد)
نکته: جوانان سعادتمند کسانی هستند که تازه وارد طی طریق شده است .
صور خیال:
الف ـ وجه صوری و آوای کلمات: وجود ۱۰ صامت "آ" و ۱۰ صامت "ن"/ برخورد "ج" ها با هم/برخورد ۲ پ (پند پذیر)/ برخورد ۲ ن(مند،پند)
ب ـ جناس: ۱ـ جان و جانا ۲ـ مند و پند ج ـ تناسب: نصیحت،پند،گوش کردن د ـ تضاد: جوانان ،پیر.
(7و8)عزیز من! از آنجا که جوانان عاقبت به خیر به اندرز پیران دانا گوش فرا می دهند، این اندرز را بگوش گیر: از می و مطرب روی گردان مباش و در راه کشف رازِ کاینات عمرِ گرانمایه به هدر مده که تا به امروز نه کسی از اسرار آفرینش سر درآورده و نه خواهد آورد. در این بیت جوانان سعادتمند را به این دلیل خوشبخت می داند که پند و اندرز پیر دانای دهر آزموده را با گوش جان پذیرا می شوند .
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کم تر جو که کس نگشود ونگشاید به حکمت این معما را
حافظ غالبا می و مطرب را با هم به کار می برد . در اشعار این کلمه به معنی رامشگر ، خنیانگر به کار رفته گاه به طور عام به معنی خواننده و نوازنده به کار رفته است . اما گاه معنای خاص نیز از آن اراده گردیده و آن مطلق موسیقی و ساز و آواز است . در این بیت به معنی رامشگر به کار رفته و معنای عام آن مد نظر است .
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
سفتن :سوراخ کردن؛افشاندن:1-تکان دادن ،2-پاشیدن، نثار کردن؛نکته ی این بیت در این است که می گوید بیا و خوش بخوان و این نشان دهنده ی این است که حافظ صدای خوبی داشته است در جاهای دیگر هم به این نکته اشاره کرده است.عقد ثریا:(عقد :گردنبد،ثریا :نام ستاره ای است.)خوشه پروین مجموعه ای از چند ستاره در فلک . عقد: گره. ثریّا: ستاره پروین که مجموعه ای از ستارگان است و به گلوبند تشبیه می شود. در سفتن یعنی سوراخ کردن مروارید کنایه از سخن نغز گفتن است . عقد خوشه پروین است. بيت 9: دُرّ سفتي: سخن و غزل شيرين و نكو گفتي - بخوان: به آواز بخوان - عقد ثريا: (تشبيه صريح) گردنبند پروين - معنی :ای حافظ غزل نابی سرودی که انگار گوهر شعر را سوراخ کرده ای و برای به رشته در آوردن آماده کردی و حالا آماده ی به گردن افکندن است.حالا بیا و با صدای خوشت بخوان چرا که به خاطر نظم (شعر با ایهام گردنبند هم مراد است) تو فلک حاضر است که گردنبد خودش را به تو نثار کند و بجایش نظم تو را بگیرد و به گردن بیاویزد.
استاد خطیب رهبر گفته اند:ای حافظ ترانه ی عاشقانه سرودی یا مروارید سوراخ کردی و برشته کشیدی بیا بشادی بخوان که فلک گردن بند پروین را بصله نثار سخن منظوم تو می کند. در سفتن یعنی سوراخ کردن مروارید کنایه از سخن نغز گفتن است . عقد خوشه پروین است .
حافظ در این بیت در باره غزل خویش می گوید که غزل زیبایی گفتی در واقع سخن نغز سرودی به حدی که آسمان خوشه پروین را بر شعر و سخن تو می افشاند و می پاشد
(9)حافظ! غزلی زیبا و بی مانند و مبتکرانه سروده ای! حالی بیا و آن را با آواز خوش و دل نشین خود بر خوان تا آسمان گِرِه از گردنبند ثریّا گشوده و آن همه گوهر را نثار شعر زیبای تو کند.
.موسيقي دروني: تكرار هجاي بلند «آ» و «او» در اكثر ابيات، تكرار صداي «س و ش» در تمام مصراعها.
1-1. نوع غزل: از غزلهاي عاشقانه حافظ است كه با عرفان، (بيت 4) تفكّر خيامي (بيت 5)، تلميح (بيت 6)، پند و اندرز (بيت 8) و شطح (بيت آخر) همراه است.
مضمون غزل: حافظ بهار شيراز را در گلگشت مصلاّ و كنار رود ركناباد، برتر از بهشت ميشمارد، امّا به دور از معشوقي كه صبر و آرام را از وي ربوده است آرامشي احساس نميكند، بنابراين از ساقي ميخواهد تا با شراب، غم را از دل وي بزدايد، حافظ ميداند كه مهرورزي عاشق، معشوق را زيباتر و برازندهتر از آنچه هست، جلوه نميدهد و روي زيباي معشوق، به رنگ و خط و خالي كه از ستايش عاشق به وجود آمده باشد، نيازمند نيست، امّا در مقابل، اين حسن معشوق است كه عاشق را زليخاوار، از پرده خويشتنداري به در ميافكند، عاشقي چون حافظ، از ملامت نميهراسد و با سخن شيرين و مرواريدآساي خود همچنان ترانه عشق را سر ميدهد و فلك، عقد ثريا را به نظم شيرين او (كه برخاسته از عشق است) به او ( حافظ عاشق) نثار ميكند.
2. واژههاي غزل:
بيت 1: تركشيرازي: معشوق سركش و زيباروي ] و وفاپيشهي [ شيرازي در برابر تركان زيباي سمرقندي كه حافظ آنان را بيوفا ميداند:
به خوبان دل مده حافظ، ببين آن بيوفاييها كه با خوارزميان كردند تركان سمرقندي
بيت 5: راز دهر: اسرار روزگار، رازهاي زمانه - بهحكمت: به وسيله عقل و دانايي - معمّا: راز پيچيده و مرموز.
بيت 6: پردهيعصمت: اضافهي تشبيهيست، سراپردهي خويشتنداري - عصمت: نگاهداري نفس از گناه.
بيت 7: خرسندم: قانع هستم - عفاكالله: خداوند تو را ببخشاياد - لبلعلشكرخا: آن لب سرخ چون لعل كه شيرينگفتار!! است. (طنزيست كه بد گفتن معشوق را به شكرخايي (شيرينسخني) تعبير ميكند و آن را ميستايد)!!
بيت 8: جوانانسعادتمند: تو اي جوان سعادتمند (معشوق) - پير دانا: حافظ.
3. معني بيتهاي غزل:
بيت 1: اگر آن دلبر سركش شيرازي، دل مرا از خود خشنود سازد، سمرقند و بخارا را (با همه وسعت و عظمتي كه دارند) و يا همهي زيبارويان سمرقندي و بخارايي را (كه در زيبايي بينظيرند) نثار خال سياه او ميكنم (به نقطه كوچك خال او دو شهر و نقطه بزرگ را با همه زيبايانش ميبخشم).
1. به شعر حافظ شيراز ميرقصند و مينازند سيهچشمان كشميري و تركان سمرقندي
2. به خوبان دل مده حافظ، ببين آن بيوفاييها كه با خوارزميان كردند، تركان سمرقندي
بيت 2: اي ساقي!! اينك كه من در كنار رود ركناباد و در تفرجگاه مصلاي شيراز نشستهام، باقيمانده شراب موجود در سبو را هم به من بده كه اين چنين جايي را حتّي در بهشت نيز پيدا نميكنيم.
بيت 3: فرياد كه اين معشوق كوليوش، بيپروا و خوشادا و فتنهانگيز، دل مرا آن چنان از من ربود كه تركان، خوان يغما را غارت ميكنند.
بيت 4: ستايشهاي ما عاشقان ناقص (و بيكمال در عشق)، زيبايي كامل معشوق را افزون نميسازد و رويي كه خود بسيار زيباست با آرايش الفاظ ما، از آنچه هست، زيباتر جلوه نميكند. (شعر ما زيبايي او را آنچنان كه هست، نشان نميدهد).
بيت 5: هيچكس به ياري علم و حكمت، معماي رازآلود روزگار را حل نكرده است، بنابراين از مطرب و شراب و بزم سخن بگوي، (خوش باش و مستي كن و عاشق باش) و غم روزگار را مخور.
بيت 6: من پس از ديدن زيبايي روزافزون يوسف، يقين كردم كه زليخا (و هر كس ديگري كه يوسف را ببيند) قدرت خويشتنداري و پرهيز را نخواهد داشت و به يوسف عاشق و رسواي عشق او خواهد شد و عشق، او را از سراپرده خويشتنداري به بازار رسوايي خواهد كشانيد.
بيت 7: (تضمينيست از بيتي از سعدي) اي معشوق!! به من سخنان بد و ناپسند گفتي امّا من از تو بدين گونه سخن هم، راضي هستم - خداي تو را ببخشاياد - زيرا ميدانم كه بيان چنين سخناني تقصير تو نيست بلكه با آن لب سرخ و دهان شيرين تناسب دارد!! و از خاصيتهاي آن لب و دهان زيباست!!
بيت 8: اي محبوب من، پند من پير را بشنو كه جواناني بختياري چون تو، به نصيحتهاي پيري چون من نيازمندند و آن را بايد از جان خود نيز عزيزتر بدارند.
بيت 9: اي حافظ غزلي گفتهاي كه گويي مرواريد سفتهاي، بيا آن را به آواز بخوان تا ] زهرهي [ فلك (كه خداوند شعر و موسيقيست) گردنبند ثريا را به علامت ستايش وصله، نثار تو كند.
غزل (4): وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن / بحر غزل: مُجتَث مثمّن محذوف
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
صبا :باد وزنده از شمال شرق به هنگام صبح در فصل بهار (صبا در اشعار فارسی به قاصد بین عاشق و معشوف تشبیه شده است ظاهراً از این جهت که در صبح وقتی باد صبا می وزد بوی گل های بهاری را باخود می آورد حال آنکه بلبل از رایحه ی این بوی خوش متوجه معشوق شده و به سمت او گسیل می شود.) ؛رعنا :اینجا همان اصطلاح متداول است یعنی دلربا و خوش اندام.
لطف: نرمی و مهربانی. غزال: بچه آهو. رعنا: گلی که یک روی آن قرمز و روی دیگرش زرد باشد (گل رعنا زیبا) و نیز به معنی زن ساده و نوباوه و کم تجربه. غزال رعنا: (استعاره) محبوب نوجوان و خوش اندام. / بهلطف: از سر مهر، مهربانانه و با لطافت، به آرامي و لطافت - بگو آنغزالرعنا را: بگو: پيغام مرا برسان، به آن معشوق خوشرفتار زيبا و مغرور پيغام مرا برسان - غزال: آهو - تصوير معشوق گريزپا و مغرور و زيبا - رعنا: زيبا، خوش قدّ و بالا، مغرور - سر بهكوهو بياباندادن: آواره كوه و دشت كردن. ما را: مرا.
معنی :ای باد صبا با نرمی و لطافت به آن آهوی خوش خرام دلربا بگو که( همانند مجنون) ما را دیوانه کردی و گسیل کوه و بیابان کرده ای .یا ما را صیادوار به دنبال خود به کوه و بیابان کشانده ای . .ای پیک نسیم سحری به آن محبوب خوش اندام بگو که تو ما را به کوه و بیابان آواره کرده ای ... / اي باد صبح!! (كه پيك عاشقاني) به معشوق من، آن آهوي خوشرفتار گريزپاي، اين پيغام ] گلهآميز [ مرا با لطف و ملايمت برسان كه ما را (: مرا) تو آواره كوه و دشت كردهاي.
شکر فروش که عمرش دراز باد چرا تفقدی نکند طوطی شکرخارا؟
تفقّد : دلجویی و احوال پرسی ؛شکرخا :خاینده ی شکر آن که شکر را می خورد (مجازاً به معنای شکر دهان که «استعاره از خود شاعر است دکتر خطیب رهبر»)
شکر فروش: فروشنده شکر (استعاره) معشوق و محبوب.
شکرخا: شکر جونده، طوطئی که شکر را نرم کرده و می خورد (شکّرشکن)/ شكرفروش: فروشنده شكر - استعاره از معشوق شيرينلب شيرينگفتار: (به قرينه، طنزآميز است يعني تو اي معشوق شيرينسخن كه با ديگران شيرينسخني ولي با ما مهربانانه سخن نميگويي و ما را ميراني) - تفقد: دلجويي كردن - طوطيشكرخا: طوطي كه شكر ميجود، مقصود عاشق (: حافظ) شيرينگفتار است، تصويري براي حافظ شيرينسخن.
(2)و چرا آن معشوق شکّر گفتار که عمرش دراز باد از این عاشق شیرین سخن دلجویی نمی کند ... / ] به او بگو [ اي معشوق شيرينلب!! (شيرينسخن!!) من - كه عمرت دراز باد - چرا از اين طوطي شكرينسخن خود (: من: حافظ) دلجويي نميكني؟ معنی :یار شکر فروش (از این جهت که عشوه های معشوق شیرین است) -که خداوند عمر بلند و با عزت به او عطا کند-چرا از حال طوطی شکر دهان (عاشق از آن جهت که میل به شیرینی دارد یعنی به عشوه ی معشوق ضمناً تلویحاً اشاره ای هم به سخنان شیرین خود می کند.)خبری نمی گیرد.
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
مگر :حتماً ؛ پرسش :1-احوال پرسی و تفقد،2-جستجو ؛ عندلیب :به فتح اول بلبل ؛ شیدا :دیوانه اما نه هر دیوانه ای آنکه از عشق به جنون کشیده شده باشد. غرور: غفلت، فریفتگی. شیدا: دیوانه، بی عقل، شوریده. عندلیب شیدا: (استعاره) بلبل بیدل و سرگشته./ غرور حسن: غروري كه در نتيجه زيبايي به معشوق دست داده است. مغرور بودن به خاطر زيبايي - ايگل: اي معشوق زيبا و لطيفاندام - مگر اجازتنداد: مگر: همانا - مسلماً غرور حسن به تو اجازه نداد... - پرسش: - تفقّد: دلجويي، احوالپرسي - عندليب: بلبل - شيدا، عاشق شوريده - عندليبشيدا: بلبل شوريده، تصويريست براي حافظ.
معنی :ای گل ،حتماً از زیباییت مغرور و فریفته ای که تفقدی از بلبل(که از عشقت دیوانه شده) نمی کنی . (3)ای گل، آیا جز این است که فریفتگی حاصل از زیبائیت به تو اجازت نداد که از این بلبل شوریده پرسشی کنی؟/ ] به او بگو كه [ اي گل من! ميدانم كه غرور حاصل از زيبايي به تو اجازه نميدهد كه از من كه بلبلي شوريده هستم، حالپرسي كني.
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
خُلق: خوی (استعاره) اخلاق خوش.
اهل نظر: نظربازان، صاحبان نظریه، اشخاص مورد نظر. / خُلق: خو، در اينجا به معني خلق و خوي و اخلاق نيك است. اهلنظر: زيباپرستان، عاشقان صاحبدل بينا، زيباپرست و اهل بصيرت، (: كنايه از حافظ) مرغدانا: مرغ زيرك كه به سادگي به دام نميافتد (: حافظ).
(4)می توان با خوشخویی و نرمی مرغ دل نظربازان را به دام انداخت چرا که هرگز مرغ دانا، با دام و دانه گرفتار نمی شود. / تنها با اخلاق نيك و مهرباني ميتوان دل صاحبنظراني زيباپرست چون مرا شكار كرد، مرغي زيرك چون مرا نميتوان با بند و دام اسير ساخت.
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست سُهی قدان سیه چشم ماه سیما را
آشنایی :انس ،استیناس، مقابل بیگانگی؛ سهی :به معنای بلند و راست قامت را می گویند؛ سیما :چهره ،تصویر.
معنی :نمی دانم چرا راست قامتان سیاه چشم ماه رخسار بی وفا و بی مروتند. رنگ آشنایی: (استعاره) نشانه آشنایی و روش الفت. سهی قد: بلند بالا. / بادهپيماييدن: باده به جام كسي ريختن، ساقيگري كردن، بادهنوشي - محبّان: دوستداران، در اينجا مقصود «محبّ» است كه مراد از آن، خود حافظ ميباشد - بادپيما: بينصيب و بيهودهكار، ميان بادهپيما و بادپيما جناس ناقص موجود است.
رنگ: اثری است که در چشم در نتیجه طول موج انوار منعکس شده از اجسام احساس می شود و رنگهای مختلف، از انوار مختلف با طول موج مختلف در ته چشم حس می شود. (5)نمی دانم چرا و به چه سبب سیاه چشمان بلند بالای ماه منظر، میل و رغبت به آشنایی ندارند؟ / ] به او بگو [ اي معشوق!! چون با دوستان محبوب و دوستداشتني خود، به بادهنوشي مينشيني، از عاشقان بينصيب و بيبهره خود (: من) نيز ياد كن ( حافظ را نيز به بزم خود فراخوان).
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی به یاد دار محبّان باد پیما را
شرح :باده :شراب؛ پیمودن :طی کردن ،نوشیدن؛ بادپیما :بیهوده کار؛ حبیب: دوست. باده پیمودن: باده نوشیدن.
بادپیما: (استعاره) هرزه پو، بیهوده کار، کوشش بی حاصل، بی سرانجام./ ندانم: نميدانم - رنگآشنايينيست: در او اثر و شاهدي از دوستي و محبت نيست - سهيقدان: بلندبالايان، راستقامتان - ماهسيما: ماهچهره - سهيقدانسيهچشمماهسيما: تو اي معشوق من كه بلندبالا و چشم سياه و ماهرو هستي.
معنی :چون با یارت باهم دریک جا نشستید و باده ی سرمستی نوشیدید عاشقانی را که در راه رسیدن به تو تلاش بیهوده کردند را هم به یاد بیار. (6)هرگاه با محبوب خود به باده گساری نشستی، به یاد دوستان بی سرانجام خود باش./ نميدانم كه چرا در تو اي معشوق بلندبالاي سيهچشم و ماهروي من، اثري از دوستي و آشنايي (: مهر و وفا) نيست. (چرا در تو هيچ نشاني از مهرباني به عاشقاني چون من وجود ندارد؟!).
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
نکته ی این بیت این است که به نوعی بازهم به زیبایی معشوق نتوانسته ایراد بگیرد و تنها به خلق او ایراد گرفته است.
وضع: قرار دادن چیزی را به جای خود، و در لغت، قرار دادن لفظ در برابر معنی، و در اینجا به معنای رَویَه و روش. / جمال: زيبايي - وضعمهر و وفا نيست...: در ] صاحبان [ روي زيبا، زيبارويان، اصولاً مهر و وفا قرار داده نشده است.
(7)بیش از این نمی توان از جمال تو عیب و ایراد گرفت جز اینکه در روی زیبای تو اثری از مهر و وفا نیست./ تنها اين اندازه ميتوانم از زيباييهاي تو خرده بگيرم كه بگويم در دل صاحبان روي زيبا، اصولاً مهر و وفا قرار داده نشده است. معنی :تنها ایرادی که می توان بر زیبایی تو گرفت این است که روی زیبای تو مهر و وفا ندارد.
در آسمان نه عجب گر به گفتهِ حافظ سماع زهره به رقص آورد مسیحا را
گفته : سرود ، آنچه سروده شده ؛زهره :ناهید (در اسطوره ها ناهید به عنوان نوازنده ی فلک است و در طبقه ی چهارم فلک است)؛
نکته : حضرت مسیح (ع)در آسمان چهارم است و زهره هم در آسمان سوم قرار دارد و حال آنکه زهره از شعر حافظ به وجد می آید و چنان می نوازد که صدای سازش به آسمان چهارم هم می رسد و حضرت مسیح را هم به وجد درمی آورد.به نوعی شاعر اوج شهرت شعر خود را به رخ همگان می کشد که حتی شهرتش به آسمان چهارم هم رسیده .البته در جاهای دیگر هم به شهرت شعرش اشاراتی دارد که اگر عمری باقی بماند درباره ی آن خواهیم گفت .برای تفصیل از وضع ستارگاه و طبقات جهان نزد قدما رجوع کنید به التفهیم باب سیوم.
نهعجب: جاي تعجب نيست، تعجبآور نيست - سماع زهره: سرود زهره، (اصولاً در متن سرود زهره بر سماع زهر برتري دارد)، آوازخواني زهره كه مظهر نوازندگي و خنياگري و طرب است - زهره: ونوس، ناهيد از سيارههاي منظومه شمسي كه مدار آن بين عطارد و زمين است، فلك آفتاب يا خورشيد بالاي فلك زهره قرار دارد - مسيحا: مسيح، حضرت عيسي كه در آسمان چهارم، فلك خورشيد مقيم است. (8)هیچ جای شگفتی نیست هرگاه زُهره در آسمان با خواندن سروده های حافظ مسیحا را به رقص و سماع وادارد! / تعجبآور نيست اگر با شعر و سرود حافظ، زهره در آسمان به سماع و مسيح به رقص آيد. (فلك زهره كه فلك سوم است پايين فلك خورشيد كه فلك چهارم است، قرار دارد و به قول قدما، مسيح در فلك چهارم قرار دارد). شعر حافظ كه زهره آن را ميخواند، آنچنان جنجالي برانگيخته است كه در فلكي بالاتر، مسيح را در فلك آفتاب به رقص و پايكوبي وا ميدارد. معنی : عجیب نیست که در آسمان از سروده ی حافظ زهره ساز خود را کوک و به آواز درآورد و حضرت مسیح را به رقص و پایکوبی بیاورد. توجه داشته باشید که رقص همان پایکوبی صوفیان را هم می گفتند.
موسيقي دروني: تكرار هجاي بلند «آ» در پنج بيت اوّل + هماهنگي صداهاي با، باده، باد، ياد در بيت 5 + (جناس در همين بيت) + تكرار صداي «س» در بيت 6 و صداي «ز» در بيت 7 و صداي «س» و «ز» در بيت 8.
1-1. نوع غزل: عاشقانه است. محور عمودي ابيات كاملاً به هم مربوط است و در تمام غزل، تصاويري از رابطه نابرابر عاشق و معشوق به چشم ميخورد. حافظ در اين غزل برتري و عزّت معشوق را مورد تأكيد قرار ميدهد و به طنز از او گله ميكند و مينالد. به نظر حافظ، محبوب غزاليست كه عاشق خويش را سرگشته كوه و بيابان ساخته است، شكرفروشيست كه به طوطي شيرينسخن خويش (: حافظ) لطف نميكند (از سر مهر با او سخن نميگويد و تلخگفتار است) معشوق، گل مغروريست كه به عندليب خود (: حافظ كه دايم در وصف او در حال سخنوريست) بيتوجّه است، بادهپيماييست كه دور از عاشق با هر كسي كه دوست دارد، به بزم مينشيند ولي از عاشق بينصيب خود (: حافظ) ياد نميكند، سهي قد سياه چشم و ماهروييست كه در او هيچ اثري از دوستي و محبت نيست، امّا اين تنها عيب او!! نيز از آن جهت است كه در سرشت وي، مهر و وفا نهاده نشده است. معشوق با آن كه، عاشق او حافظ شيرينسخن است كه سرود او زهره را به نوازندگي و مسيح را در آسمان چهارم به رقص و شادماني، برميانگيزد، به او توجهي نشان نميدهد و او را آواره كوه و بيابان ميسازد و چون عاشق هيچ همدمي ندارد از نسيم ميخواهد تا از سر مهر و محبّت و با لطف و آرامي، شكوه و نالههاي او را به گوش معشوق برساند.
2-1. ويژگيهاي غزل: در اين غزل، كاملترين تصاوير براي معشوق ارائه شده است كه عبارتند از: غزال رعنا (كه با آن كه خود گريزپاست امّا عاشق خود را آواره كوه و صحرا كرده است). شكرفروش، گل مغرور، صيّاد، بادهپيماي بزمنشين، سهي قد، سيهچشم ماه سيما و بيمهر و وفايي صاحبروي زيبا. در مقابل عاشق نيز داراي تصاوير زير است: سر به كوه و بيابان نهاده، طوطي شكرخا، عندليب شيدا، اهل نظر، مرغ دانا، محبّ بادپيما، كسي كه زهره را به سماع و مسيح را به رقص درميآورد، ولي كلامش در معشوق بياثر است و همه اين اوصاف وصف حال خود حافظ است. اين غزل عاشقانه يكي از بهترين غزلهاي تصويري حافظ است. مرحوم قزويني مصراع اوّل بيت ماقبل آخر اين غزل را (بيت 7) را از سعدي ميداند:
دل میرود ز دستم
غزل 5
وزن غزل: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن / بحر غزل: مضارع مثمّن اخرب
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
دل میرود ز دستم: كنايه از عاشق شدن دردا: ای دريغ، شبه جمله، صوت خواهد شد آشکارا: مخفی نمیماند
«كه» كه تعليل است. غزل با یک ایهام تضاد ظریف آغاز می شود ؛ دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را . تضاد بین کسی که دلش از دست می رود با کسی که صاحب دل است .و معنای دیگر صاحب دل هم که عارف واصل است .
مصراع دوم بیت دوم تضمینی است از یکی از غزل های سعدی . بیت سعدی این است : یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت / چندان که باز بیند دیدار آشنا را . در همین بیت حافظ به احتمال زیاد در مصراع اول گوشه چشمی داشته است به داستان پیرزن و داود و حضرت سلیمان . در قصص انبیا آمده است که روزی پیرزنی به شکایت از باد نزد حضرت داود رفت که انبانی آرد بر سر داشتم باد آن را برد . حضرت داود دستور داد که به پیرزن کیسه ای آرد دادند . در برگشت حضرت سلیمان پیرزن را دید و به او گفت که مزد و سهم تو بسیار بیشتر از یک کیسه آرد است . برگرد و بسیار بیشتر از یک کیسه آرد طلب کن . پیرزن پیش حضرت داود بازگشت و درخواست بیشتری کرد و قتی حضرت داود از او پرسید چه کسی تو را به این کار واداشته است ؟ گفت فرزندت سلیمان . بعد از احضار سلیمان ، حضرت داود از او خواست در مورد سخن و کارش توضیح دهد .در این هنگام حضرت سلیمان باد را احضار کرد و گفت جریان را بگو . باد گفت چند روز پیش یک کشتی در دریا که شکسته بود و چند تاجر با اموال بسیار در آن بودند نزدیک غرق شدن بود که سرنشینان کشتی به درگاه خدا دعا کردند که اگر نجات یابند یک دهم اموالشان را در راه خدا بدهند . من هم به فرمان خدا وزیدم و انبان آرد پیرزن را برداشتم و با آن آرد ها منافذ کشتی را پر کردم و کشتی به سلامت به ساحل رسید و ... الخ در این مصراع حافظ هم می گوید « کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز »
معنی: 1- ای صاحب دلان (عارفان) عاشق شدهام دل از دستم میرود محض رضای خدا تدبيری كنيد دریغا که سرّعشق نهان من از پرده برون خواهد افتاد حيف است كه راز عشق پنهان من آشكار گردد و رسوا شوم، ای عارفان برای وصلت چارهای كنيد.
معنی: 2- اختيار دلم از دستم خارج شده، ای مردم اهل دل بر من ترحّم كنيد و چارهای بينديشيد
(1)ای صاحبدلان! برای خاطر خدا چاره یی کنید که عنان دلم در حال از دست رفتن است و از بخت بد راز پنهان و درونی من به زودی آشکار خواهد شد.
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را
ای باد شرطه: تشخيص (زیرا مورد خطاب واقع شده) شاعر در این بیت باد موافق را خطاب قرار می دهد و از صفت جان بخشی استفاده نموده است. باد شرطه: باد موافق. باشد كه: اميد است كه، انتظار میرود که، قید تمنّا و آرزو
معنی: 1- ما که كشتیمان شكسته بادی میخواهيم كه ما را به گرداب نبرد. ای باد موافق به سوی ما بوز تا به ديدار دوست نايل شويم.
معنی: 2- (همان طور که در بیت اوّل ذکر کرده) ای یاران صاحب دل موافق، من بیش از حد مضطرب و دل تنگم چارهای بکنید و تدبیری بیندیشید شاید که جمال با کمال و مبارک یار را مشاهده نمایم و این اضطراب و دلتنگی از من برطرف شود.
کشتی نشستگان: کشتی سوارانی که کشتی آنها به امید باد موافق بر جای مانده باشد.
بادِ شَرطه: باد مُوافق، اصل کلمه شَرتَه و از اصطلاحات دریانوردی ملل اقیانوس هند گرفته شده است و به صورت شَرتاه می نوشته اند. باشد که: به امید این که، شاید که.(2)ما چون سرنشینان کشتی عازم سفری هستیم که در انتظار باد موافق است. ای باد موافق دریایی وزان شو شاید که به مقصد رسیده به دیدار دوست نایل شویم.
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
ده روز مهر گردون: كنايه از محبّت كوتاه مدّت فلک است. به جای به معنی درحق ، درباره و شبه حرف اضافه است .. ده روز مهر گردون کنایه از مدت کوتاه فلک و زندگی کوتاه که به همراه مکر و حیله است.
شاعر معتقد است در این زمان کوتاه زندگی که پر از حیله و نیرنگ است باید که در حق دوستان نیکی نمود و فرصت را غنیمت شمرد بيت تأكيد بر نيكی و دم را غنيمت شمردن دارد
افسون: سحر، مکر و حیله، فریب، وردی که زیر لب خوانند و بر روی مریض فوت کنند. به جای: در حق
ده روزه: چند صباح. مِهر: 1) خورشید، 2) محبت و در اینجا به معنای محبت است. گردون: چرخ و فلک گردنده، مراد کره ی زمین است. افسانه: سرگذشت و حکایت. افسون: وِرد و دعایی که مانع آفت و چشم زخم گردد و به مجاز معنای مکر و حیله و تزویر. به جای: در حَقِّ. معنی: 1- اين ده روزه دنيا مانند افسانه میگذرد پس ای يار نيكی كردن در حقّ ياران یعنی نیکی کردن درباره ی یاران را فرصت شمار و تا فرصت در دست است احسان کن و احسان را ازياران دريغ مكن.
(3)این مهر و محبت چند روزه دنیا افسانه و حیله یی بیش نیست. بدان مغرور مشو و فرصت را برای نیکی در حقّ دوستان از دست فرو مگذار.
در حلقه ی گل و مُل خوش خواند دوش بلبل هاتَ الصَّبوح هُبّوا یا اَیُّها السَّکارا
مُل: شراب ، نبیذ. هاتَ: بیاور و بده. صَبوح: نوشابه ای که سحرگاهان صرف می شده و کنایه از شراب است.
هُبّوا: بیدار شوید. سُکارا: باده نوشان، طالبان مستی. مل شارب انگوری است به تناسب بین گل ، مل ، بلبل دقت شود .
دیشب در بزم گل و باده ، بلبل با زبان دلنشین چنین می خواند که ای ساقی می صبوحی ( باده صبحگاهی ) را بیاور و ای مستان از پا فتاده برخیزید و خمار دوشین را به باده ی سحری بزدایید. صبوحی هر نوشیدنی که در پگاه نوشند می باشد این کلمه به همراه دیگر مشتقات در اشعار حافظ به کار رفته و در این جا می صبحگاهی مد نظر وی است (4)در دل شب، به هنگام سحر، بلبل در کنار بساط گل و شراب چه خوش می خواند که ای طالبان باده و مستی برای صبوحی زدن بیدار شوید.
ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را
ای صاحب كرامت: شخص نيكوكار، شخص کریم و صاحب احسان شكرانه سلامت: برای شکر سلامتی، دور بودن از بلا
شکرانه: صدقهای است که وقتی انسان از عهدهی شکری نتواند برآید برای جبران آن صدقه میدهد. روزی ایهام دارد: 1- یک روز، 2- رزق و روزی تفقّد: دلجويی، رسیدگی به حال کسی و خاطر او را به دست آوردن. این بیت خطاب به معشوق است و می گوید ای کسی که صاحب کرامت و بزرگی هستی به شکر سلامت و عافیت از حال این درویش و فقیر بینوا سئوالی پرس و نظری به وی انداز
معنی: 1- ای بخشنده و بزرگوار به شكر اين كه وجودت از نعمت سلامتی برخوردار است از بينوايان دلجويی كن.
معنی: 2- ای صاحب احسان و کرم ای شخص کریم و نیکو کار (معشوق) به شكرانهی سلامت خود از جمیع آفات و بلایا حداقل يک روز درويش بينوا (عاشق بیچاره) را مورد تفقّد قرار داده و احوالش را بپرس.
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آسايش دو گيتی: آرامش و استراحت دو دنیا
دو حرف عبارت از مضمون مصراع دوم میباشد وقتی کلام از نظر لفظ مختصر و از نظر معنا مفصّل باشد به آن دو حرف گویند به علّت کمی الفاظ آن
دوستان و دشمنان: تضاد ارسال مثل (ضرب المثل است.). در این بیت صنعت تضاد و آرایه جمع با تقسیم آمده است
معنی: 1- سبب راحتی و آسايش دو دنيا تفسیر این دو حرف است، بايد با دوستانت به ملايمت رفتار كنی و با دشمنانت مدارا كنی تا هرگز رنج نكشی. معنی: 2- آسودگی در اين جهان و جهان آخرت نخست در معاشرت با دوستان انصاف و عدالت را رعايت كنی و در برخورد با دشمنان نرمش و مدارا كنی.
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
تغییر کُن: تغییر دِه، دگرگون ساز. قضا: حکم، و کنایه از احکام سرنوشت ساز جهان هستی. این بیت به نوعی از اندیشه ی ملامتی حافظ بر می خیزد .
شاعر معتقد است در این زمان کوتاه زندگی که پر از حیله و نیرنگ است باید که در حق دوستان نیکی نمود و فرصت را غنیمت شمرد
(7)از روز ازل نام مار را در ردیف نیکنامان ردیف نکردند! (ما چنینیم!) و اگر این مطلب بر تو گران می آید حکم سرنوشت ما را دگرگون ساز!
آن تلخ وش که صوفی اُمُّ الخبائثش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قِبلهِ العُذارا
تلخ وش: تلخ مانند، از القاب شراب به کنایه. صوفی: پشمینه پوش، پیرو تصوّف و کنایتاً حضرت محمد (ص) است که خمر را امّ الخبائث نامیده اند. اَشهی: لذیذتر، دل انگیزتر، دلخواه تر. اَحلی: شیرین تر. قُبله: بوسه. عُذارا: جمع عَذرا، دختران، دوشیزگان. تلخ وش آن چه که تلخ مزه باشد . پسوند وش برای طعم غریب کاربرد دارد و در این جا کنایه از می ( صفتی که جانشین موصوف است ) ام الخبائث صفتی است برای می که منشا همه ی تباهی ها است و صفت برای موصوف محذوف است . آرایه استعاره و کنایه در این بیت به کار رفته است.
حافظ به صوفی می گوید آن شراب که تو منشا تباهی ها می دانی نزد ما دلخواه تر و شیرین تر از علاقه به دوشیزگان است، در این بیت آوردن صوفی با حالتی از تمسخر و ریشخند همراه است و مراد صوفی ظاهر فریب است . (8) الف)شرابی را که صاحب شریعت مادر پلیدیها و تباهیها نامید، برای ما لذیذتر و شیرین تر از بوسه دوشیزگان است.
هنگام تنگدستی در عیش کوش ومستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
اين بيت تلميح دارد به داستان قارون قارون و گدا: تضاد کیمیا: علم شیمی، دانشی که ذرّات هستی را به مرتبه کمال خود می شناساند. قارون: ثروتمند مشهور زمان حضرت موسی (ع).
در این بیت حافظ انسان را به خوشی دعوت می کند و به هنگام تهیدستی به جای فرو رفتن در غم و اندوه وی را به سرخوشی و مستی فرا می خواند چرا که این اکسیر هستی گدا را همانند قارون بی نیاز و توانگر می سازد. گر چه عیش و مستی با تنگدستی میانه یی ندارد و در شطحیات حافظ می گنجد .
تلمیح به داستان قارون که بعضی وی را اولین کیمیا گر دانسته اند ، هم چنین آرایه تناسب در این بیت به چشم می خورد
بیت ششم تلمیحی دارد به قارون و ثروث افسانه ای او . می گویند حضرت موسی (ع) علم کیمیا را به خواهرش آموخت و او هم آن علم را به همسرش قارون یاد داد و بدین صورت قارون به آن ثروت عظیم دست یافت . با این تلمیح بین کلمات کیمیا و قارون تناسب و ارتباط وجود دارد .
معنی: 1- در تنگدستي به عشق رو بيار و برای خوش دلی و سر مستی بکوش زيرا كه فقير تنگدست را به درجه بینيازی مانند قارون میرساند. معنی: 2- هنگام بیچيزی به جای غم خوردن وقت خود را به شادی با حضرت دوست صرف كن و بدان كه دگرگون خواهی شد و همچون قارون بینياز و توا نگر
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او مومست سنگ خارا
چون شمع: تشبيه تو به شمع از غيرتت: تو را از غيرت خود، «ت» مفعول است. سنگ خارا، موم: تضاد
شمع، موم و بسوزد: مراعات نظیر تشبیه تو به شمع موم است سنگ خارا: کنایه از توانا و قادر بودن سرکَش: عاصی، کسی که سر از اطاعت می کشد. سنگِ خارا: سنگ سیاه سخت و متراکم به نام گرانیت. غیرت از اصطلاحات عرفانی است ( غیرت الهی ) شاعر خطاب به عاشق می گوید از حدود الهی سرپیچی مکن و از رسم وفاداری و عاشقی تجاوز مکن و سرکش مشو وگرنه معشوق ازلی که همه چیز در دست قدرت اوست تو را به آتش غیرت خود می سوزاند . به کلماتی چون شمع و سوختن ، موم و خارا توجه شود .
سرکشی با شمع ایهام تناسب دارد ؛ سرکشی با شمع به معنی شعله کشیدن است و به تنهایی معنای نافرمانی می دهد . بین شمع و سوختن و موم مراعات نظیر و بین سنگ خارا و موم تضاد وجود دارد . مصراع دوم همین بیت کنایه است از قدرت بیکران دلبر ( خداوند ) . ضمنا « ت » در غیرتت نقش مفعولی دارد به معنی « تورا » و نهاد آن هم دلبر است در آغاز مصراع دوم . و فعل « بسوزد » هم گذرا ست و به معنای « می سوزاند» معنی: 1- از حدود الهی از جمله رسم وفاداری عاشقی تجاوز و تعدّی مکن وگرنه خداوند که همه چیز در ید قدرت اوست تو را به آتش غیرت خود خواهد سوزاند. (سنگ سخت یا سختترین سنگها در دست او چون موم نرم است.)
(10)سر از فرمان معشوق مپیچ! چرا که آتش غیرت دلبری که سنگ خارا در کف او به مانند موم نرم است، ترا چون شمع خواهد گداخت.
آیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
تلميح دارد به آيينه ی اسكندر جام می: استعاره از دل پاک (به اعتقاد عارفان دل اگر پاک باشد محلّ تجلّی همهی حقایق است.) دارا: داريوش سوم ملک دارا: مجازاً کل عالم جام می به آیینه تشبیه شده است
داستان آیینه اسکندر آمیزه یی از افسانه و حقیقت است . این آیینه از عجایب هفتگانه عالم است . گویند آیینه یی در فانوس دریایی تعبیه شده و حرکت کشتی ها را از صد میل نشان می داده است. حافظ در این بیت به آیینه سکندر صفت افسانه یی دیگری نیز نسبت داده و آن را هم طراز جام جهان بین که غیب نما بوده ، قرار داده است . دارا شاه ایرانی هم عصر اسکندر بوده که بدست وی کشته شده است .
آیینه غیب نمای اسکندر همین جام شراب است که اگر به دیده ی اهل نظر در آن بنگری بی اعتباری دنیا را در آن خواهی دید.
احوال ملک دارا کنایه از بی ثباتی حشمت دارا و عاقبت مرگ وی است .
تلمیحی به اسکندر و دارا ( داریوش سوم ) دارد و در بیت نهم پارادوکس زیبای « رندان پارسا » را آورده است . و سرانجام ، غزل با طنز گزنده ی حافظ که دامن « زاهدان ریاکار » و «ناپاک دامن » را می گیرد به پایان می رسد .
معنی: آيينه عجایب نما و غیب نمای اسکندر، قلب انسان پاک و عارف (جام می، جام جهان نما) است که اگر با نگاهی ژرف و دقيق به آن بنگری، احوال و سرانجام دارا (داریوش سوم که به دست اسكندر كشته شد) را که با آن همه شکوه و جلال جفاهای بسیاری دید و به طور کلّی بیاعتباری جهان را بر تو روشن میسازد.
آیینه سِکندر: آیینه شهر اسکندریه مصر، و مراد آیینه ایست که بر فراز برج مشهور بندر اسکندریه که بانی آن بندر اسکندر مقدونی است نصب و به وسیله آن رفت و آمد در دریا را بویژه هنگام جنگها زیر نظر می گرفتند.
(11)جام می، کار آیینه برج بندر اسکندریه را می کند. در آن بنگر (ایهام نوشیدن) تا (همانند جام جهان نمای کیخسرو) همه احوال ملک دارا (داریوش سوم معاصر اسکندر) را به تو بنمایاند.
ترکان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت پیران پارسا را
خوبان پارسی گو: زیبارویان فارسی زبان در این بیت حافظ زبان فارسی را ستوده است.
رندان پارسا: پارادوكس پارسا ایهام دارد:1- اهل پارس، ایرانی ؛ 2- زاهد و پرهیزگار پارسی، پارسا: جناس ناقص اختلافی رند: 1- (گفتگو) زیرک، سودجو و بیتوجّه به اصول اخلاقی
خوبان پارسی زیبا رویانی که علاوه بر هنر زیبایی از هنر پارسی گویی و شاعری برخوردارند و پارسا در این بیت نیز پارسی است و به معنای پاکدامن نمی باشد . اگر چه دکتر خطیب رهبر به معنی پرهیزگاری به کار برده است . اما قدری تأمل در مصرع نشان می دهد که رند پارسا نیست . استفاده از دو اصطلاح ساقی و رند که از برساخته های حافظ است در این بیت قابل تأمل است . در این بیت صنعت جناس به کار رفته است .
معنی: زیبارویان فارسی زبان جان تازه میبخشند ای ساقی به پيران راهنما مژده بده كه دل به عشق زنده دارند و بیایند و ملازم و همراه خدمت شريفشان باشند و با شنیدن کلمات روح افزای آنان جوانی را از سر بگيرند كه از زهد خشک كاری بر نيايد.
(12)ترکانی که به پارسی سخن می گویند از شیرین زبانی به شنونده روح و عمر تازه می بخشند. ای ساقی! راز جوانی از سر گرفتن را به پیرمردان زاهد و پارسا بشارت ده.
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را
به خود: به اختيار خود، قید ای شيخ پاک دامن: به طنز ای شيخ آلوده دامن است
معذور دار ما را: عذر ما را بپذیر
حافظ می گوید که این خرقه ی آلوده به می را نه به اختیار خود پوشیده است و از پیر پاک دامن پرهیزگار می خواهد که عذر وی بپذیرد و بر او خرده مگیرد .
خلاصه آن که حافظ از درد عشق الهی گلایه دارد و انتظار دارد که بر احوال ظاهری وی خرده نگیرند
معنی: 1- زاهدان ريایی به حافظ خرده میگيرند و او میگويد اگر فکر میکنی که من آلوده دامنم این به میل و ارادهی من نیست تقدير الهی است؛ باطن در آميخته با معرفت چیزی نیست که حافظ از سر خود بدان رسیده باشد از وديعهی الهی است. ای شیخ پاکیزه جامه و پرهیزگار عذر ما را در آلوده دامنی بپذیر و بیش از این خرده مگیر. معنی: 2- حافظ به اختيار خويش خود را به باده خواری نيالوده است و تمايلات درونی از اختيارش خارج بوده است پس ای شيخ پاک دامن به تقوای ظاهری دلخوش هستی عذر او را بپذير و سرزنشش نكن. انحراف و گناه خود را معلول خواست خداوند دانسته است و جبر هم همین اعتقاد است که همه چیز بسته به خواست خداست.
به خود: به اختیار خود، به میل و رضای خود. (13)حافظ به میل و اختیار خود این خرقه می آلود را نپوشیده و این حکم ازلی است (در تأیید مفاد بیت هفتم این غزل) و ای شیخ پاکدامن! ما را به بخش و معذور دار.
غزل (6): وزن غزل: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن / بحر غزل: رمل مثمّن مشکول
به ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
دُعا: خواهش، حاجت خواستن. ملازم: مصاحب، همراه.
(1)آیا چه کسی این خواسته ما را به گوش نزدیکان پادشاه می رساند و بیان می دارد که به شکرانه مقام سلطنت این گدای درگاه را فراموش مکن.
ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
رقیب: مراقب، نگهبان. پناهم: پناه می برم. شِهاب: خط آتشین فلکی در شب ها که از سوختن ذرّات سماوی در جوّ پیدا می شود. ثاقب: مشتعل و سوزان. خدا را: محض رضای خدا.
(2)از دست مراقب دیوسیرت به آن خداوندگار و صاحب اختیار خود پناه می برم شاید که آن وجود پرتحرّک گرم پوی برای خاطر خدا مرا مددی رسانیده و مراقب را از میان بردارد.
مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت زفریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
غلط: اشتباه.
(3)ای نگار من! اگر تیر مژگان سیاه تو برای ریختن خون من اشاره کرده گول او را مخور و چنین کار ناروایی را روا مدار.
دل عالمی بسوزی چو عذار بر فروزی تو از این چه سود داری که نمی کنی مدارا
عالمی: با یاء وحدت به معنای جماعتی.
(4)چون چهره از تندی بَر می تابی، به دل جماعتی آتش می افکنی. (برگو) از اینکه با مردم به مدارایی رفتار نمی کنی به تو چه سودی می رسد؟
چه قیامتست جانا که به عاشقان نمودی دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
عذار: چهره، رُخ، آن قسمت از صورت که ریش روید. نمودی: نشان دادی.
(5)تمام شب را به این امید بیدار می مانم که شاید پیک سحری رسیده و دل این آشنای منتظر را با پیام محبوب گرم و امیدوار سازد.
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
(6)ای دل و جان فدای رویت که چگونه با عرض اندام چهره خود را به عاشقانت نمایاندی. بما نیز روی نشان ده.
به خدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحر خیز که دعای صبحگاهی اثری کند شما را
جُرعه: آن مقدار از مایعات که یکدم نوشند.
(7)ترا به خدا سوگند که به حافظ سحرخیز گوشه چشمی داشته باش که دعاهای سحرگاهی او در پیشبرد کار شما مؤثر است.
غزل (7): وزن غزل: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن / بحر غزل: مضارع مثمّن اخرب مکفوف محذوف
صوفی بیا که آینه صافیست جام را تا بنگری صفای می لعل فام را
صوفی: پشمینه پوش، اشاره به پیروان تصوّف. درون: داخل.
رندان: جمع رِند و این اصطلاحی است که به اشخاص لاتِ آسمانِ جل و آزاده و گردنکش و وارسته از تعلّقات دنیوی و مسامحه کارِ در امور شرع و عاشق پیشه داده می شود و همیشه در ضمیر خود معنای مقابل کلمه زاهد را در اشعار حافظ اِفاده می کند و این یک حالت اعتراضی است که حافظ نسبت به زاهدان ریایی دارد و کلمه ای را که معنای واقعی آن در اذهان رذل و بی سر و پاست به کار می گیرد. توضیحاً فرقه ملامتیّه که بعضی حافظ را به آنها منسوب می دانند، خود را رند می نامیدند یعنی کسی که ظاهر احوالش به افراد حیله گر و بی قید و بند، به امور شریعت شبیه و در باطن، فرد مصلح و بی ریا و بشردوست است (رجوع کنید به ص 60 رندی حافظ).
(1)ای صوفی بیا که شراب در جام چون آینه صاف و روشن است بیا تا صفای می لعلی رنگ را تماشا کنی.
راز درون پرده ز رندان مست پُرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
(2)اسرار پشت پرده و نهانی را از رندان و باده نوشان و عشّاق مست بپرس (مستی و راستی) چرا که زاهدان عالی مقام! را سر آن نیست که از این مقوله سخنی به کسی بگویند و سرّ مگو را فاش نمی کنند...
عنقا شکار کس نشود دام باز چین کانجا همیشه باد به دست است دام را
عَنقا: مرغ دراز گردنی که گردنش رنگ طوق مانند دارد، سیمرغ، مرغ بزرگی که فقط در اذهان اقوام و ملل وجود دارد و معروف الاسم و مجهول الجسم است و در اصطلاح عرفا به انسان کامل گفته می شود.
بازچین: بَرچین، جمع کن.
(3)دست از کوشش و تدبیر بردار که هرگز عنقا شکار کسی نمی شود و آنها که برای آن دام می گذارند، همیشه دست خالی باز می گردند.
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو یعنی طمع مدار وصال دوام را
قدح: پیاله بزرگ.
(4)در این دو روزه دنیا زیاده طلب مباش و عیش و خوشی دائم را از روزگار طمع مدار.
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانه سر بکن هنری ننگ و نام را
هنر: فضیلت و کمال، حِرفه و پیشه و شغل، و هنر کردن به معنای کار مهم کردن.
(5)ای دل غافل روزگار جوانی بسر رسید و تو از عیش و نوش بهره ای نبردی بیا و در سر پیری برای این ننگ و نام هنری از خود نشان بده ...
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه دارالسلام را
آبخور: روزی و قسمت. دارالسّلام: خانه جنّت.
(6) (و) تا فرصت از دست نرفته است به عیش و شادی گرای و به فکر آینده مباش که در آن دنیا چه خواهد شد. حضرت آدم هم همین کار را کرد و چون در اثر خوردن مواد ممنوعه فرجه زندگانی او تنگ شد بهشت را به ناچار ترک گفت و رفت.
ما را بر آستان تو بس حقّ خدمت است ای خواجه باز بین به ترحم غلام را
(7)ای خواجه (ای وزیر) ما را بر آستان تو بس حقّ خدمت است. بار دیگر در احوال این غلام خود به چشم ترحّم نگاهی بینداز.
حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را
(8)ای نسیم صبا از جانب من برو و مراتب بندگی مرا به جام شراب ابلاغ کن و بگو که حافظ مرید تست.